--> روزها میگذرند ...

 

  آقا نمی دونم چرا ... ولی یه حس خوبی دارم! شاید تاثیرات پیش دانشگاهیه یا عینک! (چون جفتش جدیده!) یا از این خوش حالم که یه دوست ، دیگه تنها نیست...! منم فکر نمی کنم تنها باشم!

(16 مردادماه 82)

کلاغ ... پـــــــــــر!
گنجشک ... پـــــــــــــر!
اون خانومه هم پـــــــــر!!!
خانومه که پر نداره ... خودش خبر نداره ... خانومه که پر دار شد ............!

(13 مرداد ماه 82)

چه روز خوبی بود ...!!!


آقا خیلی سر حالم ... آقا می گم خیلی سر حالم! ده می گم سر حالم ...!!!!

(8 مرداد ماه 82)

روز آخر تعطیلی با خیال راحت ...!


دیگه همه چی جوره و آماده که من برم پیش دانشگاهی! می دونی امروز چندمه؟! این 1 ماه ...
(2 مرداد ماه 82)

"شیخ الجنی ... غسلُ کفنهوا ... جمعا دوا ... "
تا حالا یه نفر رو 4 نفره با دو انگشت بلند کردین؟! خوب معلومه که نکردین ... چون نمیشه با دو انگشت یه آدم 65 کیلویی رو بلند کرد! ولی خوب با وجود master آرش میشه!!!! یعنی آرش ما یه نیرویی داره که می تونه با اجنه ارتباط برقرار کنه! و به کمک این جن یه انسان رو بلند کنه!!!!




دروغ نمی گم ... باید خودتون بودین و میدیدین! البته بماند که دو تا دختر خانومی که شاهد این جریان بودند چقدر اول ترسیدن و بعدهم ... :))))))!
"شیخ الجنی ... غسلُ کفنهوا ... جمعا دوا ... "

بالاخره ساعت 4 صبح ... و اینم رکورد جدید! البته الآن که دارم این رو می نویسم این رکورد به 6 ساعت و 20 دقیق رسیده و احتمالا تا 10 دقیقه دیگه dc می کنم و میشه 6 ساعت و نیم ...!

پایان




(3:45)الآن این جز کولی بازی نیستا!!! ولی دلم براش تنگ شده!


(3:30)
"مهبرانم گوش کن گویی
هیچ کس یاد پرستوها نمی افتد
کوچ ما دیگر نه با فصل است
فصل هم دیگر به باغ ما نمی افتد
ای پرستو های خسته
سرزمین پاکیم کو
این خیابانها غریبن
کوچه های خاکیم کو؟"

خیلی قشنگه ... آصف و فرامرز اصلانی با هم خوندن ....

"ای صبا گر سوی ایرانم گذشتی
خاک آن را غرق بوی نسترن کن
هر کجا فریاد فرهادی شنیدی
یاد شیرین دل من تنهای من کن
ای پرستو های خسته
سرزمین پاکیم کو
این خیابانها غریبن
کوچه های خاکیم کو؟"


(3:00)نه بابا مثل اینکه این آبتین بدتر از منه! :))))))))))) برگشته میگه حس خواب نیست!!!!


(2:45)اونایی که on هستن هم یکی یکی دارن میرن! الآن تو فرند لیستم فقط من موندم و یکی از دوستام و فارسی دیک و یاهو هلپر! به قول معروف شهر امن و امان است! یه ضرب هم دارم این آهنگ رعنایی فرامرز آصف رو گوش میدم ... خیلی دوست دارم!
اون یه دوستم هم تا داشتم اینارو می نوشت pm داد که رفتم بخوابم! آبتین هم خوب بخوابه! دیگه من موندم و خودم ... چه خبر از اون آدمای بی نشون که نیمه شب ها واسه دلشون تو وبلاگاشون می خوندن!!!!


singing ...
تو عالم مستی بغز رو میشکوندن و قصه وفا رو می خوندن ...
رعنا های های
رعنا گل مایی
رعنا ...
(2:30)


ساعت دو و ربعه ... هنوزم آصف ...

"چه خبر از اون
چه خبر از اون آدمای بی نشون
که نیمه شب ها واسه دلشون
توی کوچه های شهر می خوندن
رعنا تو کجایی ...
رعنا ..."


ساعت یکه ... (شب)! دارم یه آهنگ خدا و جدید (!) گوش میدم!!!!

"عجب عجب تو سرسرای این شهر
هرجا قدم گذاشتم
هرچی سرک کشیدم
جز اسم تو ندیدم
شمع محا تو بودی
سپیده صبح تو بودی
حاجی جون من تو بودی
وای حاجی سر جدت قصم
تو رو به جمالت قصم
آخه این کمره؟!
یه فنره؟!
حاجی این کمــــــــره؟!
یه شا فنره؟"

تا صبح گزارش لحظه به لحظه!
(1 مرداد ماه 82)

بابا جمش کن ... این کلی بازی ها چیه دیگه؟؟؟؟؟! منم دیگه شورش رو در آوردم!!! چی شده حالا انگار .... الکی عادت کردم همه چیز رو گنده کنم!!!!

(31 تیر ماه 82)


آینه : چرا فکر میکنی بی تقصیری؟!
من: آخه کاری نکردم که ...
- مطمئنی؟!
- خوب نه کاملا ... چون نمی شه که من هیچ کاری نکرده باشم و اون انقدر شاکی باشه؟!
- پس قبول داری که تقصیر تو بوده!
- تقصیر من؟! آخه ... آره خوب ...!
- پس تا اینجا نصف قضیه حله!

(31 تیر ماه 82)

می خوام دوباره بنویسم ... ولی ایندفعه نه مثل قبل ...نه ساعت ، نه کامنت ، نه کانتر ... فقط می نویسم ... اونم نه به طور منظم ... هر وقت دلم خواست ...! روزها میگذرند! نوجوانی سپری میشه و ... بدتری سال زندگیم میرسه! بدترین سال زندگی یه جوون به نظر من سال پیش دانشگاهیشه! 4 روز دیگه پیش دانشگاهی باز میشه! میگن مسابقه است ... رقابته! ولی نه ... جنگه! سوهان روحه! اصلا نمیشه اسمش رو مسابقه یه رقابت گذاشت ...
خلاصه روزهای نوجوانی تند و تند دارن می گذرن ...
خیلی حرفا دارم که بزنم ... ولی نمیدونم چه جوری ... شاید نوشتن یادم رفته! این روزا حال خوش درستی ندارم! این دو تا تابستونه گذشته جز بدتری تابستونام بودن! تو هر کدوم یه دوست رو از دست دادم ... شاید دیگه کسی و جایی رو نداشتم که اومدم وبلاگ بنویسم .... یا شاید بحث زیاد از وبلاگ این روزا دوباره فکر نوشتن رو انداختن تو کلم!
من خودخواه نبودم ... یا شاید هم بودم و فکر میکردم که نبودم! ولی میگفت خودخواهی ... cover؟! یعنی به خاطر اون بود؟! من خودم به خودم اطمینان دارم! ربطی به کاور نداره ... کاش اونم همین عقیده رو داشت ...
امشب که رفتم وبلاگ آرش یه آهنگ خدا گذاشته بود ... یه آهنگ قدیمی ... خیلی حال کردم! حتما برین گوش کنین!

"دیگه عاشق شدن ناز کشیدن فایده نداره ، نداره
دیگه دنبال آهو دویدن فایده نداره ، نداره
چرا این در و اوندر میزنی ای دل غافل
دیگه دل بستن و دل بریدن فایده نداره!
وقتی ای دل به گیسوی پریشون میرسی خودت رو نگه دار
وقتی ای دل به چشمون غزل خون میرسی خودت رو نگه دار
دیگه عاشق شدن ناز کشیدن فایده نداره ، نداره
دیگه دنبال آهو دویدن فایده نداره ، نداره"

صبر می کنم ... برای اینکه نشون بدم خودخواه نیستم! به دروغ؟! نه ... از دروغ بدم میاد!

"ای دل دیگه بال و پر نداری
داری پیر میشی و خبر نداری
وقتی ای دل به گیسوی پریشون میرسی خودت رو نگه دار
وقتی ای دل به چشمون غزل خون میرسی خودت رو نگه دار ...
دیگه عاشق شدن ناز کشیدن فایده نداره ، نداره
دیگه دنبال آهو دویدن فایده نداره ، نداره"

دارم سعی می کنم قوی باشم! می تونم! تا الآنش که تونستم ... صبر! همین! فقط صبر ...!

(30 تیرماه 82)

شبه چهارشنبه سوری ...
شرکت کنندگان در برنامه :
من ، این ، مامان من ، مامان این ، خواهر من و برادر این!